اینجا این سوی همیشه تنهایی ام ، چیزی بیشتر کم دارد! چیزی سترگ که می تواند با سر انگشتان جادویی خود از عشق جامه ایم سازد.
اینسوی پنجره ، دراین قفس دیوارهای منجمد ، یکی کسی ست مرا که تنهایی ام را به ترانه های چشم به راهی می انبارد.
بر ساعت بی شماطه خویش می نگرم به عقربه هایی که لطمه لطمه انتظاررا دیر به دیر ضربه ای مخی کنند از تلخ نترین ساعت این کهکشان در خویشتن آتشی می سوزانم که این روز فصل فازغی ست در درد و دیواری که توان شکستن اش مرا می فرساید.
سوزی از هیجان ، چون بادی اسیر در سینه ام می پیچد مپیچد و تو را تورا، غیابت را از همیشه تازه ترم هشداری می دهد .
خیره به راهت چشم دوخته ام
نمی توانم آرام ایستم در این سوی تقاطی که بازم داشته فرصتی می جویم نمی توانم آرام ایستم و گذر بی اعتنای ساعت ها را دل کبود و آزرده بنگرم؛ من تو را دوست می دارم و جز این هیچ هدفی شایسته ام نیست !
ایستادن و قانع ماندن ، ایستادن و انتظار کشیدن! ایستادن و...
آه چه کم همتی هاست مرا . روزگاری دست در دستانش ، ترسی در دلم افتاد که نتوانم آسایشی که شایسته اش است فراهم و گرد آورم و از خودم گذشتم اینک کدامین طلسمی ست این دیوارهای سرد بی هیجان! که جان را آنسوی مکانهای این جدایی گذاشته و من تنها منتظرم!
نه نه بی همتی تقدیر من نیست !
بایدم از جای بر خاستن و سر به دماوند نهادن ! جاده ها سپردن و شرط را به انسانیت بر آوردن...
در جانم خیالت افتاده است نازنین
جدایی بایدم برکنم
معصوم این گردنه سخت با دلم به خاکساریت فرشی انداخته ام
قدمی بگذار...
برای تو
رسالت گر شاهراه زندگیم:
تنهاییم را با تو به قسمت، خانه ای کرده ام
نازنین
امیدم از نگاه تو جان می گیرد
که حاشا
این ستاره ها را دلی نیست
رقتی نیست
آسمان از انبوهی خود آبستن است و
آنک خاک
دهان گشادش گودال بی بازگشت آدمی ست
دل را نوری باید انداختن
احساست را مهیا کن
میان من وتو
کهنه ترین پل دنیاست
ما در کف دستان خدا
دلداده ی یکدگریم
و زیبایی نگاه تو
که از همه ستارگان عمیق تر
در جان من میهن ایست
میهن ای که
از تو می آغازد و
امتدادش به منزل خدا می رسد ...
قدمی بگذار
کجایی ؟
در این پر بازی بی سلامت دوری
تو ای صبوری صبوری کجایی؟
کجایی؟....
ساده و ساکت
ساکت و صبور
ندا
تو قلب مرا
چند بار، چند بار
در حیرت انداختی، نواختی؟
وقتی ثانیه ها ایستاده بودند
وقتی خورشید تاریک بود
وقتی زمستان بود
وقتی پاییز بود
یا نمیدانم
شاید بهار یا که تابستان بود
تپش دیدار تو
در قلب من
نخستین شور رقص
در ثانیه شمار، لحظه ها
بامی به راه انداخت،
من همیشه میدانستم
ندا
که تو قبل از من، عاشقم کردی!
اما نمی دانستم این چندمین باری ست که
دوباره عاشقت می شوم .
بهار مضطرب بود و
تو دیر آمده بودی
پای آن درخت نارون
پای آن درخت توت
منتظرت بودم
و نمی دانی تا چند غروب
بهار بود
و انتظار و دلتنگی ومن!
نه من سیگاری بودم و
نه سیگاری بود
تا دودی کنم.
انگار یک لحظه
بهار خندید
چیزی نبود!
فالی که گرفته بودم
خبر یوسف بود و کنعان و یعقوب
و تو
بی آنکه ببینمت
احساست کردم
دلم را لرزاندی ...
یک لحظه انگارکه دیدمت
و چشمان من
نمی دانی چقدر پر شد.
وقتی آمدی
چشم من پر از اشک بود
آمده بودی ومن
دوباره نمی توانستم ببینمت،
ایستادی و من با همه اشکهایم
شادی کردم
ندا
نمی دانی نمی دانی
تا چند بار عاشقت بودن چیست،
تا چند بار
تا چند بار دوست داشتنت را داشتن چیست.
وقتی آمدی
دلم ساکت شد
تو اشکهای مرا نوازش دادی
یادم هست
اشک من باران نبود
تلخ بود
و نوازش تو شیرینش می کرد.
آمدی و گفتی که می مانی
وماندی.
تو تنها معشوقی که نقاشی
که عشق من هنر دستان توست!
قدمهایت هنوز بهاری ست
اردیبهشت مست تو
هنوز آهنگ آمدن می خواند
و چلچله ها
هنوز آشیانه گلی شان را
برای فرزند ما می سازند.
ندا
پروانه های احساس من
هنوز گرد رنگین کمان خیال تو
بهار را می انگیزانند
هنوز تو هستی و
من عطر بوسه هایت را می دانم
من تنها عاشق
بخت یارم
که تو را دارم
و کتاب من وشعر من
کنار توست
آهنگ این چند خط قدیمی را
در خودم بارها شنیده ام
باورش ساده نیست
که تو کنار من باشی
با باغها قصه ما باید گفت !
که تو همان میوه دلنشین عشقی
وقت افطار دلداده گی!
می بینی
هنوز من همانم و تو هنوز همانی
و عشق من
که جاریست
با لبان خیسم
تو را می بوسم
و
عکس گلی که دادمت را
دوباره
خلوت می کنم
ندا
عشق ما باقی
عشق ما تا ابد باقی...
تازه ترین قطعه ام را
برای تو می نویسم
تا کلمات من طاقت بگیرند
وقتی کسی نیست
صدایی نیست
جنبشی نیست
طاقتی نیست
دل تنگیست اینجا
بگو
مگر مکان تو کجاست نازنین؟
با ابرها قصه ای کردم
با چشمه ها
با نارون سوخته هزار قصه ای تنها...
وغصه تو اکنون
از مرز طاقت دل من می گذرد...
بی تابم
که نمی توانم نباشم
بی قرارم
که قرار من توی
که بی قرارم...
شنبه گذشت و
شبش
هنوز،هنوز...
نازنین
این خیال رنگین
این حضور تو
در عشق بی رنگ من تازه نیست
نمی خواهی بیایی؟
به بی رنگ من
رنگ شادی بیاری؟
دل من مگر چیست؟
مغازه لبخنده تو
در کدامین کوچه عمرمن
بی نشانم گذاشته؟
نمی خواهی که تشنه بمیرم
نمی خواهی که بترکد
این بغض بی اختیار من!
شنبه گذشت و من
هنوز،هنوز
برای فردا در انتظارم
عشق من مگر چیست؟
اسباب این دوری چیست؟
کجایی، ای صبوری؟
که از این دل ز چه بی عبوری؟
تازه ترین قطعه ام ؛
آه خدای من
به زیر اینهمه دلتنگی
برخیزم برخیزم، یا که برای همیشه بنشینم؟

